دربارة دعاوی این روزهای مولّفان

خوانندة بسیار محترم آنچه در این مرقومه خوانده میشود، بغض گم شده ای لا به لای سطور است درباره نسیمی که این روزها بر این باغ ِبی خزان، عزّ وصول بخشیده و بوی آن ،ترکتازانه بر بوی گل و شکوفه و سبزینگی این باغ چیره شده و شامّه نگارنده را آزرده است. نام این مرقومه رابگذارید «عصبیّت متعالی» تا از بار اخلاقی و دلسوزانة آن کم نشود. رنج مکرّری که ذکر آن رفت، بخاطر حواشی فیلم «آقایوسف» نوشته و کار دکتر «علی رفیعی»، ـ از نامهای رفیع تئاتر کشورمان ـ زاده شد در من ماند تا امروز که این چند خط نوشته شود .خسته کننده خواهد شد اگر من تأکید کنم، همه ما تئاتر کار می کنیم تا انسان تر باشیم و جامعه ای را رهنمون. ـ ظاهراً اهالی سینما هم همین ادّعا را دارند! ـ عرصه فرهنگ، عرصة اخلاق بنیادین و نگاههای پالوده است. «محمد امیریاراحمدی» ـ نویسندة صاحب نامی از تئاتر کشورمان ـ دربارة اینکه نمایشنامة « شب » (که نگارنده آن را خوانده است در همان روزهای نخستِ نگارش و نقص و تکمیل و چه) تبدیل به مرجعی برای «آقایوسف» شده است، معترض است . این اعتراض را برحقّ می دانم چرا که طبق داعیة مکتوب نویسندة نمایشنامه «شب» ، اساساً این پیگیری برای دست یازیدن به نفع مادّی نیست و تنها گلایه اش عدم ذکر این منبع و مرجع در اثر سینمایی یاد شده است . این از رأی نگارنده، که «شب» را خوانده و «آقایوسف» را دیده است. اما آنچه بهانة اصلی این سطور است ، تکلیف ماست در این رهگذار؛ دراین دعاوی؛ در این مسیر پرشتاب و سخت توفنده که اگر بایستیم به حلّ مشکل و منازعات داخلی، بیرق روشن فرهنگ یا بر زمین خواهد ماند و یا عدّه ای لباس سرخ پوشیده با زبان زرگری و مقادیر قابل شمارشی «رأی اعتماد»، وظیفه ای به عهده خواهند گرفت که هیچ از آن نمی دانند و یا درگیر سوء تفاهمند و گیهان و هستی را با چشمهای رنجور خود قرائت می کنند. وا اسفا از روزی که چنین شود و من و ما گرفتار حواشی باشیم. تکرار این دعوا در مورد فیلم « قصّه پریا» ـ ساخته آقای فریدون جیرانی ـ که دو فیلمنامه نویس جدا از کارگردان دارد، ماجرا را در ذهن خستة نگارنده تبدیل به پدیدة در حال تکثیری کرده است. گرچه به آن دو فیلمنامه نویس و طرف دیگر دعوا به اندازة «محمد امیریاراحمدی» اعتماد ندارم یا بهتر بگویم از صبغه و دیرینة نوشته شان اطلاع واثقی ندارم و نمی توانم به اندازة «شب» درباره اش اعلام رأی کنم، امّا بنیاد این دعوا، ریشه های خطرناکی دارد که نگرانی اش ذکر شد و تأکید آن بر ذمّه من است . یادمان نرود عدّه ای در کنار فرهنگی ترین پدیدة معاصر کشورمان یعنی تئاتر ایستاده اند که دربارة بهترین آثار نمایشی کشور «بغمه هندی» گرفته اند و سکوت می کنند و دربارة آثار سخیفی با داعیه های بلند، گاه داد سخن میدهند و اینگونه تئاتر ـ تو بخوان فرهنگ و هنر روایی ـ کشورمان را کنار رینگ می اندازند و نامردانه به نرخِ روز « ناک اوت» می کنند. دستپخت بازاری و مساعدِ حالشان را بارها گوشه دندان مزّه کرده ایم و دیده ایم که با چنتة خالی دربارة چه لاطائلاتی حرف میزنند. مافیای اراذل و گاوبندان و خرمهره داران فعال است . من و شما چه می کنیم؟ گمان نمیکنید من کمترین که در برابر کارنامة تئاتری دکتر «علی رفیعی» تعظیم میکنم، شاید انتظار ساده ای داشته باشم که در ابتدا یا انتهای اثر سینماییشان درج کنند: «با نگاهی به نمایشنامه «شب» نوشته فلانی» و اینگونه در سینما هم به وقار کارنامه تئاتری خود باشند و به جای طرح اختلاف این دو اثر به صورت ریشه ای(!) و آوردن این مثال که «در «شب» زن پرستار داریم و اینجا مرد نظافتچی»، به فکر اثر مرتفع بعدی خود باشند و ما نمایشنامه نویسان را گاه بخاطر مواجهه مان با محاق نظارت، به تمسخر نگیرند و در عین حال از خانة اصلی خود ـ تئاتر ـ با ذکر ریشة تئاتری اثرشان به نوعی حمایت کرده، بر تأثیر آن در سینمای رنجور کشورمان نیز تأکید کنند؟ این انتظار زیادی است؟ گمان نمی کنم. مضمون این نوشته «آقایوسف» و «شب» نیست. مضمون این نوشته «آقایوسف» ها و «شب» هاست. مضمون این نوشته طرح سادة یک نگرانی است. در دورانی که در عرصة فرهنگ عدّه ای همردیف شازده منقلی ها، در ملأ عام نشان به سینة مردان بی فروغ میزنند و برچسب های عنیف بر عدّه ای مظلوم و با وجاهت می چسبانند، طلایه دار حفظ خودمان، فرهنگمان و خانواده مان باشیم. در دورانی که تعدادی قلدر و جمجاه و نامحرم با عرصه های آرام و موثر اجتماعی ـ نظیر تئاتر ـ کار دارند، رسالت من و شما سنگین تر است. زنده باشید و پایدار که اگر این آرزو را نداشتم هرگر این چند خط را نمی نوشتم. ایوب آقاخانی نمایشنامه نویس

نمایشنامه نویسی در ماتریس نامساعد

عده­ای می­گویند ـ و اصرار می­کنند ـ که در کشور «درام نویس» نداریم. گرچه کشور ما کشوری شده که کسی برای نظرات آن یکی اهمیت و احترامی قایل نیست اما این نظر برای من محترم است و به چشم می­گذارم اما؛ تأیید، هرگز!

ما در ایران نمایشنامه نویسانی داریم، قابل بحث، احترام، سرمایه گذاری، ارائه و حتی طرح در مجامع بین المللی . چرا این اتفاق رخ نمی­دهد؟ بهانة این یادداشت، سرمقاله ـ یا هرچه شما بنامیدش ـ همین است .

اول : در گام نخست باید باور کنیم که نمایشنامه های ما لزوما بد و نمایشنامه های فرنگی لزوما خوب نیستند. بسیاری اوقات پیش آمده که دانشجویانم با شور و شوق و هیجان دربارة یک نمایشنامة بسیار بد فرنگی حرف زده­اند و زمانی که من با این نظرشان موافق نبودم، با جملة کودکانه­ای پاسخ داده­اند « آثا مال فلانیه ها!»

تاریخ ملت ایران سرشار از مقاطعی که با نام ها بیشتر کار داشته­اند تا به عمل کرد و نتیجة کارشان. ساختمان و ساختار برخی نمایشنامه های ما و ظرافت و توجه به زبان و عمل و فرم در آن ها به اندازة کافی قابل دفاع و بحث و بررسی است . نیازی نیست که نام ببرم؟ پس مشکل کجاست؟ چرا اگر چنین است تا کنون به اندازة مقبولی طرح نشده­اند؟

پاسخ ساده است : اول باید مدیران ما ـ که متأسفانه باید اصلی ترین حامی چهره ها و حرکات فرهنگی باشند ـ شناخت دقیقی از نمایشنامه نویسی، زوایا و حواشی آن داشته باشند که گاه ندارند؛ اگر داشته باشند بسیاری اوقات، از افراد نابلد نمی­خواستند تا در مقام نمایشنامه نویس خولسته های تولیدی شان را برآورده کنند. دوم ایرانی بودن و رگه ها و دیرینه « فرهنگی ـ تاریخی ما» سبب شده­ تا بیش تر مضمون گرا باشیم تا ساختمان پرداز؛ اینکه چه می­گوییم برایمان مهم تر باشد از آنکه چگونه همین امر سبب شده تا حضور ساختمان های قابل و برشهای شکیل روی فرم، زیر سایة مضمون رنگ ببازد و آن چنان که در خور است به چشم نیاید. شناخت کم ـ یا عدم شناخت ـ مدیران فرهنگی از این عرصه و مضمون گرایی افراطی نمایشنامه نویسان از دلایل جدی عدم مقبولیت درخور درام نویسی کشور است.

دوم : نگاه ما در خصوص درام مطلوب برای مردمان آن سوی آبها، واقعا دچار سوء تفاهمی جدی است . نگاهی به آثار ظاهراً «جشنواره گرا» که نگاه به تحسین آن سوی آن ها و سفرهای پیاپی خارجی دارند بر حضور این سوء تفاهم صحه می­گذارد. چرا این تصور کودکانه وجود دارد که سلیقة مخاطبان غیر ایرانی ـ البته از نوع آسیایی­اش ـ داستان گریز است و تصویرگراست؟ چه کسی نطفة این سوء تفاهم را در بطن اذهان جامعة تئاتر کاشت و بر دوا بقای آن نگهبانی کرد؟ پس این همه آثار جدی داستان گو با تمام ظرایف و زوایایش که مورد تحسین قرار می­گیرد و فروش می­کند و نقدهای مثبت می­گیرد در کجای تئاتر جهان معنا پیدا می­کند؟ نکند می­خواهید منکر وجود این آثار یا اقبالشان در جهان شوید؟

سوم : درام نویس ایرانی هر روز چشم بازمی­کند ، درگیر معاذیر و نک و نال و بگذار و بردارهای جدید است . امروز پدیده­ای خوب است و فردا سخت می­شود درباره­اش حتی حرف زد!! در چنین جامعه­ای قبول کنید در گام نخست « نوشتن» ودر گام دوم «خوب نوشتن» آسان نیست. تو یقین بدان درام نویسانی که در این شرایط توفیق نسبی دارند، اگر در شرایط آزادتر و کم نوسانتری کار کنند، احتمال توفیق شان بسیار بالاتر می­رود. این یک معادله ساده است و رسیدن به پاسخ آن سخت نیست. درام نویسی که قرار است در کنار یک فرم سنجیده و محتوای دقیق، قامتی را شکل دهد و به اندازة خود و توانش به نقاط عفونی جامعه نزدیک شده روی آن ذره بین بگیرد و یا با دقت و موشکافی اسباب مطایبه و تفرج خاطر جامعة مخاطبانش را فراهم کند، نیاز به آرامش ذهن یا التهاب هنرمندانه دارد؛ نه بی­آرامی روح و التهاب اقتضائات دائماً تغییرناپذیر جامعه پیرامون. خلاصه می­نویسم و درشت؛ که وقت ذیق است. آقایان ! خانم ها! به تقدیس «کلمه» سوگند که ما نمایشنامه نویسان خوبی داریم در ماتریسی نامساعد. فضا و شرایط ماتریس را ترمیم کنید تا نتیجه را ببینید. ما که صبرمان بسیار است شما چطور؟

ایوب آقاخانی

تمثال کم مثال

(به بهانة دلتنگی از نبود «رادی») صحبت از کشوری است که سالهاست این تلقی در آن ترویج و تبلیغ شده که«ما درام نویس نداریم!» و بی رحمانه در آن ، تمام تلاشهای قلم به دستان این ملک نادیده گرفته شده است. نگاهی سده به مجموعه یادداشتها، نقدها و گفتارهای شفاهی مار را به این نکتة ساده می رساند که انگار با توجه به شرایط تاریخی شرقی ها آموخته¬ایم که باید خود را دست کم گرفته، بر داشته¬هامان خط بطلان بکشیم . در چنین وانفسایی که «موجودی» را هم ندیده می¬گیریم، برای افرادی نظیر من که هم مخالف این دیدگاه هستم و هم خود دستی برقلم دارم و از این حرفه، تنفس و ارتزاق می¬کنم،وجود امثال «اکبر رادی» که نمونه¬ای شایان ذکر و مطالعه محسوب می¬شوند، دستمان را بازتر و زبانمان را درازتر و گردنمان را فراختر می¬کند تا در محکمه¬ای عمیقاً بی¬عدالت که در محکومیت این حرفه و واقعیّت می¬کوشد، از خود و موجودیتمان دفاع کنیم. «اکبر رادی» ، تمثال کم مثال یک درام نویس حرفه¬ای در تاریخ تئاتر ایران است.او جزو معدود افرادی است که با تمرکز جدّی روی یک شاخه از تئاتر، خود را به جامعه، منتقدین، مخاطبین و خوانندگان حرفه¬ای ادبیات نمایشی اثبات کرد و هرگز به هیچ شاخه¬ای به هرز ننشست و بر هیچ آسمانی بی تأمل و درنگ و فکر پر نکشید. هرجا صحبت از درام نویسی شد، کسی نتوانست نادیده بی انگاردش، ـ حتیّ آنکه دوستش نمی¬داشت ـ و از آنجا که صحبت از کلیّات تئاتر شد کسی نتوانست ذکری از این بالانشین به میان نیاورد. چرا که وزنی از تئاتر این بوم و بر روی شانه های او و چندنفر دیگر بود. و آنجا که به حریم و حرمت تئاتر و درام نویسی تعدّی یا بی اعتنایی شد، چون شیری درنده غرّید و چنگال و یال و کوپال نشان داد و چقدر هنرمندانه! چقدر آموختنی! چقدر ادیب! ـ داستانش با جریدة آدینه را که به یاد دارید . ـ خشمش دوست داشتنی بود و تعصبش ستودنی و نگاهش سترگ و آموختنی . و بیش از هرچیز او یک درام نویس حرفه¬ای بود؛ با خلوتی ادیبانه و جلوتی شکوهمند. با آگاهی کامل از آنچه بدان مشغول است . به خوبی می¬دانست نبض زمانه در چه قلب و رگی می¬تپد. اگر گاهی وقارش در دل آثار به نظر کهنه رسید، این کهنگی به راحتی قابل تفسیر به پابندی روی برخی اصول و نگاهی خاص جلوه کرد و از این نظر هرگز ضعف قلمداد نشد. او همواره با ذره بینی بزرگ و شفاف،به عفونی ترین نقاط جامعة پیرامونش ـ از منظر خود ـ نزدیک شد و کوشید این نقاط عفونی را به ما نیز بنمایاند و شرط عقل با ما بازگوید. اینجا صحبت از کیفیت آثار ـ به صورت تک به تک ـ نیست؛ صحبت از کیفیت حضور و استدام با عنوانی فاخر ـ نمایشنامه نویس ـ در طی چهار دهه از تاریخ درام نویسی یک کشور است. و صحبت از مهمترین و بزرگترین و محکم ترین دلیل ِردّ فرضیة فقدان درام نویس در ایران : «اکبر رادی» روحش شاد. ایوب آقاخانی

کسی در خانه نیست!

(به مناسبت هفتم بهمن ـ سالروز تأسیس تئاتر شهر) صحبت از «تئاترشهر» همانقدر سخت است که صحبت از خانة پدری که در آن زاده شدی. حتی اگر امروز در آن آمد و شد داری، باز خاطرة گذشته¬اش برایت شیرین تر است ولو اگر طعم کسی به کامت بنشاند. گرچه این نگاه را نمی¬پسندم که همواره گذشته را تقدیس و تحسین کنی؛ صرفاً به خاطر اینکه گذشته است! ولی واقعیت را نمی¬توان نادیده گرفت. «تئاترشهر» ـ خانة ما ـ تاریخ پرفروغی پشت سر دارد. اجراهای کم نظیر؛ آثار صاحب نام جهانی ؛ آثار درخشان بومی و ملی و مدیریت قاعده مند و اصولی که آن را بیشتر شبیه تالارهای بزرگِ شهرهای بزرگِ کشورهای اروپایی جلوه می داد. بگذریم از این ویژگی های آزاردهنده که امروز نبودنش می¬تواند آزرده¬مان کند. امّا آنچه به سنّ من در مقام تماشاگر قدّ می دهد، رویکرد امروزِِ تصمیم گیرندگان فرهنگی در برخورد با اجراهای تئاترشهر مرا یاد دهة شصت می¬اندازد و حسّاسیتهای آن دوران، به همان اندازه هم تئاترمان کم توان تر و کم ارج تر شده یا خواهد شد. تئاتر هنری معترض، زنده و پویا است و مفتخر به همین ویژگیها . نمی¬شود او را از ویژگیهایش جدا کرد و همچنان تئاترش نامی؛ چرا که در تالاری ویژة اجراهای نمایشی روی صنه رفته است!! تئاتر، تئاتر است. یا وجود دارد ی اندارد. شیر را هم که بی اشکم و یال و کوپال ببینی هرگز شیر ندیده¬ای! آخرین حدّش به تماشای گربه¬ای نشسته که شاید ناقص الخلقه هم به چشم بیاید چرا که قواره اش، قواره گربه نیست!!! القصّه ؛ امروز که در سالروز تولد تئاتر شهر می¬خواهیم چیزی بگوییم یا قلمی کنیم، بغض بی قرار قلم تاب نمی¬آورد. نمی¬گویم از دست رفت؛ اما بنای ارزشمندی که از چهارطرق توسط غرض ورزان نشانه رفته شده باشد ـ چه معماری اش ، چه ساکنانش و چه شریان حیاتی اش! ـــــ، بغض نمی¬خواهد؟ من هنوز در شرایط مشابه امروز، رونق اجراها، تعددش و تنوعش را در روزگاری نه چندان دور ـ مثلاً 10 سال پیش ـ به یاد دارم. چه بر سرمان آمده است؟ شاید پای نامحرم به آن باز شده و برکت خانه را برده. نمی دانم. آدم خرافاتی نیستم. ولی پرده ها دریده شده. کسی حرمت اهل فرهنگ نگه نمی دارد. حرمت قلم؛ هنر! و همین می شود که آثار امروز ، آثاری می شوند، بی رنگ و بو و خاصیّت ـ عموماً و نه همه شان ـ که بود و نبودشان کمکی نمی¬کند جز اینکه چراغ خانه روشن بماند. مثل روزهایی که خانه نیستی و چراغی را روشن می¬گذاری تا دزدی، رهگذری، نامرد و نامردمی هوای دخول به آن نکند. وگرنه، ....... کسی  در خانه نیست!                                                        ایوب آقاخانی

صفحه 1 از 7
صفحه بعدی